تبليغاتX
دختر دبیرستانی

 
 

 

 

 بازم پاییز شد و روز های غمگینش رو برای من به ارمغان اورد

هر روز که میگذره پیشتر دلتنگ میشم و بی قرار

من تو پاییز به دنیا اومدم

۶مین روز این فصل قشنگ

من پاییز و خیلی دوست دارم  نه به خاطر اینکه خودم توش به دنیا اومدم

بخاطر اینکه  پاییز فصل عاشقاست و فصلیه که عاشق شده

تولدم مبااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررک

 

 



دوشنبه ششم مهر 1388 |
 
شب چهارم:۲۸/۶
 
 
 
 
 
 
 
من چه اندازه دلم تنگ است

برای شانه های مهربان تو

این بهترین تکیه گاه من

من چه اندازه تنها شدم

با یک حرف ساده

چه به دور افتادم

خیلی بی بهانه

و چه اندازه هوا سرد است

بدون گرمای دستان نو

تو که نباشی همه چیز همین طور است

من دلیلی برای بودنم ندارم



شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 |
 شب سوم:۲۷/۶

 

 

رفتي سفر باز منو يادت رفت
شرطاي عاشق بودنو يادت رفت
رفتي سفر چيزاي تازه ديدي
ديدي و خط رو اسم من کشيدي
رفتي سفر ترانه ها يادت رفت
تک تک عاشقانه ها يادت رفت
سپردي عشقمو به اب ودريا
قلبمو جا گذاشتي لاي ابرا
نگاهمو دادي به باد وبارون
عين يه عابر گوشه ي خيابون
رفتي سفر بدون يه خاطره
ميخواستي عشقم از تو فکرت بره
رفتي سفر منو فراموش کني
به حرف ادم عاقلا گوش کني
رفتي سفر ببيني اين ديوونه
تا کي ميخواد منتظر بمونه
رفتي سفر اشکمو در بياري
گفته بودي طاقتشو نداري
رفتي سفر نه خبري .نه چيزي
انگار نه انگار که برام عزيزي
رفتي سفر خيلي چيزا يادت رفت
انگار تمام قصه ها يادت رفت
قولا تو انگاردادي دست نسيم
دروغه که بگم بهم ميرسيم
عشقمو بخشيدي به کوه ودره
حتي منو دوست نداري يه ذره
حرفاي قبل سفرت دروغ بود
من نبودم خيلي سرت شلوغ بود
رفتي سفر جاي منو گرفتن
تمام دنياي منو گرفتن
خبر نداشتم ميري تنها ميشم
تنها ترين عاشق دنيا ميشم
گفتي که با سفر عوض نميشه
عشقي که ميمونه واسه هميشه
رفتي وحرفات مث برفا اب شد
اسمون انگار رو سرم خراب شد
تمام اين حرفاي خوب يادت رفت
قصه دريا وغروب يادت رفت
عشق من و عکس خودت يادت رفت
نقشه واسه تولدت يادت رفت
پاييز وبرگاي طلا يادت رفت
انگار تمام ماجرا يادت رفت
سپردي قلبتو به قلب ديگه
شايد بهت حرفاي بهتر ميگه
رفتي وپا روي روياهام گذاشتي
تا ته دنيا چش به رام گذاشتي
سفر بده کاش نمي رفتي سفر
خيليه که از تو ندارم خبر
منم ميخوام برم يه جاي خلوت
بگم به هرچي قهر ودوري لعنت
همين روزا تو داري برميگردي
ببين با عشق زندگيم چه کردي
بيا بگو هنوز منو يادت هست
هنوز ميشه يه عهد نقره اي بست
يا نمي ريم يا ديگه با هم مي ريم
چون همو يادمون نره کم ميريم



جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 |
دومین شب: ۲۶/۶

 

من که تو اسمون تو حتی ستاره ندارم

کجا برم که بی تو من  یه راه چاره ندارم

عشق تو مثل اتیشه

خودت ولی کوه یخی

عشق تو عشق اخره

عشق دوباره ندارم

تو که خودت ستاره ای

یا که یه راه چاره ای

اگه ازم جدا بشی همون عشق دوباره ای

نگو ستاره گمشده تو اسمون تار من

نگو پرنده پشتشو با زخم های شکار من

منی که با ترانه هام لحظه به لحظه با تو ام

نگو نموندها تا ابد

تو هر نفس کنار من

این که میگم بهانه نیست

بهانه عاشقانه نیست

بدون که عاشقی فقط

نوشتن ترانه نیست

این که میگم بهانه نیست

بهانه عاشقانه نیست

بدون که عاشقی فقط

نوشتن ترانه نیست



پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 |

اولین شب:  ۲۵/۶

 

اگه تو یه روز نباشی   

ارزو معنی نداره

حتی خوشبختی تو این شهر دیگه پاشو نمیزاره

بی تو رو خونه ی قلبم

 پیله ی غصه میشینه

چشم من تو دنیا جز تو نمیخواد چیزی ببینه

اگه تو یه روز نباشی نفسم بالا نمیاد

چون که این دلم به جز تو

هیچی از دنیا نمیخواد

بی تو عقده های کهنه

می لولن تو سینه هر دم

اگه مال من نباشی دل من جون میده در دم

اگه تو یه روز نباشی واسه من اخر دنیاست

فکر کنم تموم عشقم توی این ترانه پیداست

 



چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |

طنز

 
 
پسرها نمي‌توانند
1- با داشتن هيکلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نکنند و after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نکنند و به فکر ازدواج نيفتند!
4- در ميهمانيها و محافل خانوادگي احساس بامزگي نکنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نکنند!
6- کت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و کروات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نکنند و راه به راه به آبجي کوچيکه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نکنند!


بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

 دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

 دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "



یکشنبه دهم خرداد 1388 |

تلگرافی

بلاتکلیفم !

مثه کتاب فراموش شده یی

رو نیمکت یه پارک سوت و کور

که باد دیوونه

نخونده ورقش می زنه !

دوستت می دارم!

تو به زندگی می مانی !

به نوشیدن جرعه ای آب در فاصله ی دو رویا !

به بوییدن عطر یکی نامه پیش از گشودنش !

به سلام هر سپیده دم !

به فرو نشاندن عطش اطلسی ها !

به زنگ بی هنگام تلفن

با خبری گوار یا ناگوار !

و من تو را دوست می دارم...

چرا که دوست می دارم زندگی را ...

آب را و رویا را

سلام سپیده و عطش اطلسی را...

زنگ تلفن و اخم عابر را...













 

 



شنبه سوم اسفند 1387 |
آمده بودم از نا مردمی ها فریاد سر دهم.به جنون متهم شدم.آمدم از بی وفایی بگویم.به عاشقی متهم شدم گفتم بهتر است سکوت کنم.و درورای این سکوت فریاد نمایم
روزگار سردیست.همه جانامردیست.مردمان نامردن



سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |

دروغ

 
 

 

چرا همه دروغ میگن که عاشقن؟

چرا این همه وب وجود داره که صاحبش عاشقه؟

اگه اینا عاشقن پس این جداییا برای چیه؟

مگه پسره یا دختره نمیگه عاشقه پس چرا میذاره میره؟

بعد میاد میشینه اینهمه متن عشقی میذاره تو وبش؟

چرا این همه دروغ؟

چرا این همه تنهایی؟

چرا این همه نا امیدی؟

چرا؟

دروغ؟

چرا؟

دروغ؟

مگه ازمون کم میشه راستشو بگیم؟

چرا

این همه دروغ؟

 دوست دارم جواب سوالمو بگیرم



سه شنبه چهاردهم آبان 1387 |
این یکی رو زیاد جدی نگیرید.
فقط یه متن قشنگه. گذاشتم شاد باشیم.
 
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
 

 



دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

کوچه...

 
 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!



دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

 

عاشق کسی باش که اونقدر بزرگ باشه که برای جاشدن تو قلبش نخوای خودتو کوچیک کنی.



جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

نقاشی..

 
 
بوم سفید نقاشی...
صفحه ی نیازهای من
دروغ هایی رنگی ...
رنگها ی روغنی ..
که با آب کمرنگ نمی شوند..
قلم موهایی در اندازه های متفاوت
از تداعی حس های خوشایند..
و من ٍ نقاش
نقش میکنم
تصویر ی از یک تصور خیالی را
...
مونالیزای من با لبخندی اسرار آمیز نقش می بندد بر بوم سفید

حالا
در روزنامه آگهی میدهم
من مدل مونالیزایم را گم کرده ام!
از یابنده تقاضا می شود با من تماس بگیرد!

.............................................


[Window_by_LAPoor.jpg]



شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |

پاییز

 
 
 پاییز من کولاباریست زخمی

    با خنجری میان دو کتفم

   شبانه...می گذرم...بی فانوس...

    نقاب بر چهره می کشد ستاره

    و ماه از پشت پرده سرک می کشد

    قربانیش را می پاید

     و من

          در فصلی که بهار گره خورده است 

             به دنیا امده ام.

 

 



دوشنبه هجدهم شهریور 1387 |
در محله ی آذربایجان تهران..حد فاصل خیابان خوش و سلسبیل ..
کوچه ی بسیار باریکی است به اسم کوچه ی آشتی کنان. ..



......
جایی در این دنیا هست...
یک کوچه ی بسیار بسیار باریک در یک محله ی قدیمی...
انقدر باریک که فقط برای عبور یک نفر جا هست.
یک سر این کوچه به خانه ی من می رسد و یک سرش به خانه ی تو
من از یک طرف وارد کوچه میشوم و تو از طرف دیگر
در کمرکش کوچه به هم می رسیم...
حالا مجبوریم به چشمهای هم نگاه کنیم..
حالا مجبوریم جلوی خنده مان را بگیریم..که نمیشود! و ناگهان میزنیم زیر خنده!
و بعد مجبوریم با هم حرف بزنیم...
حالا یکی از ما باید مسیر آن یکی را دنبال کند..
یا تو مسیری را که آمدی بر میگردی و من به دنبالت می آیم...
یا من باید مسیری را که آمده ام برگردم و تو مرا دنبال کنی
تا ته کوچه.....
یا تو مرا به دنیای خودت می بری...
یا من ترا به دنیای خودم می برم
تا ته دنیا.......

جایی در این دنیا هست...
یک کوچه ی بسیار بسیار باریک در یک محله ی قدیمی...


................................

از توی نوشته های قدیمی ام این را گذاشتم اینجا ..
حالا می گویم نکند اسم این کوچه " آشنا کنان " بوده نه آشتی کنان!


جمعه هشتم شهریور 1387 |

به در خواست یه دوست.

 آنقدر برایت مرده ام که نمی دانی کجا خاکم کنی...

 امشب میان خش خش پاییز پرسه میزنم،

 چشمهای تو را...

 تو را که دیگر نیستی، اما یادم باشد که هنگام

 بازگشت، شانه هایم را جا بگذارم...

 شاید یکروز غرور چشمهایت بشکند، در همین راه...

 Image hosting by TinyPic

کسی چه می داند!



پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |

 
 
دوستان وبلاگ نویس می توانند با رفتن به لینکی که در زیر درج شده است و ثبت نام در آنجاآمار وبلاگ خود را تا حد زیادی بالا ببرند.

http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=dream.girl



یکشنبه بیستم مرداد 1387 |

من و سایه ام

باز هم

راه خواهیم رفت

و من

برایش قلب خواهم دوخت

چشم خواهم کشید

کفش خواهم خرید

دستهایش را

رنگ خواهم زد...

من و سایه ام

باز هم

راه خواهیم رفت

خواهیم خندید

خواهیم گریست

و من برایش

سایه بان خواهم بود...



شنبه نوزدهم مرداد 1387 |
یه دوست می گفت:

گل رو نچین اگه چیدی پرپرش نکن اگه پرپرش کردی دور نندازش اگر انداختیش دور لگدش نکن.

                                        اگر لگدش کردی دیگه یادش نکن. 



پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |

چه حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ی دوست نداشتن،

 نه لیاقت دوست داشته شدن

 و نه متانت دوست داشته نشدن؛

 با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند.



سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

طنز

 
 
سلام. این دفعه ۲ تا مطلب طنز براتون گذاشتم .این متن و تقدیم می کنم به تمام دخترای گل ایرونی.

شاخص ترین ویژگی پسرهای ایرانی

1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه.

2-تا يه دختر خوشکل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش.

3-
چشمك جزو تيك عصبيشونه.

4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن.

5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره.

6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه.

7-زبان باز ترين و
پاچه خوار ترين موجودات روي زمين.

8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه
  

تفاوت نیمرو درست کردن دختر ها و پسر ها

دخترها

توی ماهیتابه روغن میریزن
اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن.
تخم مرغ رو توی ماهیتابه میشکنن و نمک میریزن

چند دقیقه بعد نیمروی اماده رو نوش جان میکنن.

پسرها

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن



شنبه دوازدهم مرداد 1387 |
براي علاج بغض عصر اندام 

خورشيد را گرفتم در قفسي گذاشتم 

در اتاقم! 

تا هميشه روز باشد 

بي غرور و بي دلگير

نگاه خورشيد با غم گرفت 

صورتش خون مرده شد چون غروب 

و من باورم شد،غم من، بغض من و هم دلتنگيهاي من همه از اسارت است نه از غروب!



چهارشنبه نهم مرداد 1387 |

 
 

کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت ، سينه ام هرگز پريشاني نداشت.

 کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت

 کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت...



چهارشنبه نهم مرداد 1387 |


چهارشنبه نهم مرداد 1387 |

زمان

 
 

زمان را به انتظار نشسته ایم ،

به پا خیز

مایوس مشو

لحظه ها می گذرد ،

 و خاطرات را بر جا می گذارد

و تکرار این لحظات است که مارا ،

به انتظاری دوباره دعوت می کند .

یک لحظه را هم نمی توان نگاه داشت ،...

پس قدر ثانیه ها را بدانیم ،

که همین لحظه دیر است ،

شبانه در بن بست انتظار به راه می افتم،

 شاید در سکوت خویش ،

زمان گم شده خود را در یابم ،


 



یکشنبه ششم مرداد 1387 |

عمق

 
 

 

عمق حرکت ، سکون است

عمق فریاد ، سکوت است

عمق صدا ، صامت است

و عمق زندگی ، مرگ است

مرگ را زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم

و مرگ را می میریم .

زندگی را به پایان می بریم،

احساس می کنیم مرده ایم ...

کدامین سرانجام است و کدامین آغاز ؟!...

کی به پایان می رسد؟

آنچه را که آغازش را همچنان نمی دانیم .

تامل ، در این است :

در میان دروازه های

سکون و سکوت ، صامت ،

مرگ را زندگی می کنیم

به خیال آنکه آغازش تولدیست ؟!...

 آری ، زندگی واقعی ،پس از این مرگ است



یکشنبه ششم مرداد 1387 |

من خسته و بی خود شده از خویش شدم

از وسعت بی رحمی دنیا چه دلریش شدم

می چکد از چشمه خشک نگاهم به زمین

قطره اشکی که سراپا متحیر زسردیش شدم




شنبه پنجم مرداد 1387 |

 
 
یکی می گفت جدی ترین شوخی زندگی مرگ است.

مرگ در آینده است وآینده نزدیک تر از هر چیز.

مرگ و زندگی دو رفیق همراهند،مرگ می ایستد ولی زندگی به راهش ادامه می دهد.

مرگ عکسی است که قاب می شود.

 چرا باید از مرگ بترسیم؟وقتی که مرگ هست ما نیستیم و وقتی ماهستیم مرگ نیست.

 



شنبه پنجم مرداد 1387 |

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی



شنبه پنجم مرداد 1387 |
 روياهايت را رها مكن...

            بگذار هر روز رويايي باشد

            بگذار هر روز دليلي باشد براي زندگي

                                                        ر وياهايت را رها مكن...

             ميدانم بسيار دشوار است

             و گاهي ترديد مي كني كه به اين همه مي ارزد؟

              به زندگي اعتماد كن

               در آمدن آفتاب را بنگر و خدايت را ستايش كن

                                                                 و من به تو ا يمان دارم...



پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |